فضیلت‌خوانی

سؤال من از شما همین بود!

محمّد بن حرب هلالی: از جعفر بن محمّد علیهماالسّلام سؤال کردم: ای پسر رسول خدا، سؤالی هست که ذهن من را به خود مشغول کرده و می‌خواهم از شما بپرسم. امام صادق علیه‌السلام فرمود: اگر بخواهی، می‌توانم قبل از اینکه سؤالت را بپرسی، جوابش را بگویم، یا اینکه اگر می‌خواهی

ادامه مطلب»

تمام بدنش به لرزه افتاد

رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله: نطفه تا چهل روز در رحم به صورت نطفه باقی می‌ماند و بعد تبدیل به علقه می‌شود و تا چهل روز به صورت علقه است و بعد تبدیل به مُضغه می‌شود. تا چهل روز هم به صورت مضغه باقی می‌ماند و بعد استخوان می‌شود. بعد، گوشت استخوان

ادامه مطلب»

با دود شما را می‌کشم

امام صادق علیه‌السلام: امیرالمؤمنین علیه‌السلام در مسجد کوفه بود که جماعتی را به حضور او آوردند که در ماه رمضان روزه‌خواری کرده بودند. ایشان فرمود: آیا روزه نبوده‌اید و غذا خوردید؟ گفتند: بله… فرمود: آیا یهودی هستید؟ گفتند: نه… فرمود: نصرانی هستید؟ جواب دادند: نه… فرمود: دینی شبیه همین ادیان

ادامه مطلب»

من همراه تو خواهم بود

حبّه عُرَنی: وقتی علی علیه‌السلام در «رِقّه» و در جایی که به آن «بلیخ» می‌گفتند در کنار فرات توقف کرد، راهبی از صومعه پایین آمد و به علی علیه‌السلام عرض کرد: نامه‌ای داریم که آن را از پدرهایمان ارث برده‌ایم و یاران عیسی بن مریم آن را نوشته‌اند. آن را

ادامه مطلب»

بین تو و ابلیس چند واسطه است؟

امام حسن مجتبی علیه‌السلام: روزی نشسته بودم که مردی دراز قامت که شبیه نخل بود، داخل شد و وقتی قدم برمی‌داشت، صدای بندهای مفاصل او به گوش می‌آمد! پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: این از فرزندان آدم(ع) نیست! عرض کردند: مگر ممکن است کسی وجود داشته باشد که از فرزندان آدم(ع) نباشد؟!

ادامه مطلب»

مترجمی پیدا کن که حرف او را بفهمد

سلیم بن قیس: به همراه علی علیه‌السلام از صفین بر می‌گشتیم که سپاه در نزدیکی دیر یک نصرانی پیاده شد و از داخل دیر، مردی پیر و خوش‌قیافه بیرون آمد در حالی که کتابی در دستش بود. به صورت سپاهیان نگاه می‌کرد تا اینکه به علی علیه‌السلام رسید و به

ادامه مطلب»

گمنام‌تر از او کسی نیست!

بکر بن عبدالله اشجعی: در یک از سالها، رسول خدا(ص)  برای تجارت به شام سفر کرد که عبد مناة بن کنانه و نوفل بن معاویه هم [در بین کاروان] بودند. در بین راه، شخصی به نام ابوالمُوَیهِب که راهب مسیحی بود، آن دو نفر را دید و گفت: شما دو

ادامه مطلب»

بس کن، خدا رحمتت کند!

اسود بن یزید نخعی و علقمة بن قیس نخعی: در بازگشت از صفین پیش ابو ایوب انصاری رفتیم و گفتیم: خدا در بین همه مردم، به خاطر میزبانی از محمّد صلی‌الله‌علیه‌وآله در خانه‌ات و ساکن شدن شترش بر در خانه‌ات، به تو کرامت بخشید و این، نشانه برتری تو است

ادامه مطلب»

به شترم گفتم هیخ!

عبیدالله بن عبدالله کندی: معاویه بعد از انجام حج به مدینه آمد، در شرایطی که صحابه پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در آن‌جا بسیار بودند. در مجلسی که بین عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر نشسته بود، با دست به پای ابن عباس زد و گفت: برای خلافت از پسر عموی تو

ادامه مطلب»

می‌ترسم تو را از دست بدهم

ابوهارون عبدی: پیش ابوسعید خُدری رفتم و به او گفتم: آیا در جنگ بدر شرکت کردی؟ گفت: بله. گفتم: درباره علی علیه‌السلام و فضیلت او چیزی از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله شنیده‌ای که برای من روایت کنی؟ گفت: بله، رسول خدا(ص) به یک بیماری مبتلا شد که البته بعداً خوب شد.

ادامه مطلب»

دسترسی سریع

دسته بندی روایات