امام صادق علیهالسلام: امیرالمؤمنین علیهالسلام در مسجد کوفه بود که جماعتی را به حضور او آوردند که در ماه رمضان روزهخواری کرده بودند.
ایشان فرمود: آیا روزه نبودهاید و غذا خوردید؟ گفتند: بله…
فرمود: آیا یهودی هستید؟ گفتند: نه…
فرمود: نصرانی هستید؟ جواب دادند: نه…
فرمود: دینی شبیه همین ادیان مخالف اسلام دارید؟ گفتند: ما مسلمانیم…
فرمود: مسافرید؟ گفتند: نه…
فرمود: آیا به بیماری دچار هستید که ما آن را احساس نمیکنیم؟ چون شما حال خودتان را بهتر میدانید. خدای عزّوجل میفرماید:«بَلِ الْانسانُ عَلیٰ نَفْسِهِ بَصیرَة»{بلکه انسان خود بر نفس خویشتن بیناست}(قیامت/14). جواب دادند: بیمار نیستیم.
امیرالمؤمنین(ع) خندید و فرمود: شهادت به «لا إله إلا الله» و «محمّدا رسول الله» میدهید؟ گفتند: او را به عنوان پیامبر نمیشناسیم، او یک عرب بود که مردم را به سمت خود دعوت کرد. ایشان فرمود: یا باید شهادت بدهید یا شما را میکشم! گفتند: هر کاری میخواهی بکن.
آن حضرت آنها را به دست مأموران حکومتی سپرد و به بیرون کوفه برد و دستور داد دو چاله در کنار هم کندند و سوراخی بزرگ شبیه در، بین این دو چاله قرار داد و به آنها گفت: من شما را در یکی از این دو چاله قرار میدهم و در یکی دیگر آتش روشن میکنم و با دود شما را میکشم. آنها هم گفتند: اگر این کار را بکنی، فقط زندگی این دنیا را از ما میگیری.
حضرت، آنها را به آرامی داخل چاله گذاشت. بعد دستور داد آتش را روشن کنند. بعد، چندین بار آنها را صدا زد و گفت: چه میگویید؟ و آنها جواب میدادند: هر کاری میخواهی بکن. تا اینکه مُردند.
آن حضرت به کوفه برگشت و خبر این کار او توسط مسافران به همه جا رسید و نقل مجالس مردم شد.
روزی ایشان در مسجد بود که مردی یهودی از اهل یثرب -که یهودیان یثرب معتقد بودند او و پدرانش عالمترینِ آنها هستند- به همراه عدهای از خاندانش پیش او آمدند و وقتی به مسجد بزرگ کوفه رسیدند، شترهایشان را خواباندند، دم در مسجد ایستادند و به امیرالمؤمنین علیهالسلام پیام فرستادند که ما جمعی از قوم یهود هستیم که از حجاز آمدهایم و از شما خواستهای داریم، شما پیش ما میآیید یا اینکه ما پیش شما بیاییم؟
امیرالمؤمنین علیهالسلام در حالی که میفرمود: الآن وارد میشوند و با من بیعت میکنند، پیش آنها رفت و پرسید: خواسته شما چیست؟ بزرگِ آنها گفت: ای پسر ابوطالب، این چه بدعتی است که در دین محمّد(ص) گذاشتهای؟ فرمود: کدام بدعت؟ یهودی گفت: بعضی از مردم حجاز میگویند شما عدهای را که «لا إله إلّا الله» بر زبان داشتند ولی به پیامبری محمّد(ص) اقرار نکردهاند، با دود کشتید؟ امیرالمؤمنین علیهالسلام به او فرمود: تو را به آن نُه نشانهای که در طور سینا به موسی(ع) نازل شد و به حق کنیسههای مقدّس پنجگانه و به حق «سَمت دیّان» قسم میدهم که آیا بعد از وفات موسی(ع) افرادی را پیش یوشع بن نون نیاوردند که به یکتا بودن خدا شهادت داده بودند ولی پیامبری موسی(ع) را قبول نداشتند و او آنها را به همین شکل کشت؟! مرد یهودی جواب داد: بله، شهادت میدهم که تو صاحب سرّ موسی(ع) هستی.
بعد، نامهای از داخل لباس خود در آورد و به امیرالمؤمنین علیهالسلام داد. ایشان آن را باز کرد و نگاه کرد و گریه کرد. مرد یهودی به او گفت: پسر ابوطالب، چه چیزی تو را به گریه انداخت؟ شما فقط نگاهی به این نامه انداختی که به زبان سُریانی نوشته شده در حالی که شما عربزبان هستید. میدانی در آن چه نوشته شده؟ امیرالمؤمنین علیهالسلام به او فرمود:این نام من است که در آن نوشته شده است. یهودی گفت: اگر میدانی، نامت را در این نامه به من نشان بده و به من بگو که نامت در زبان سریانی چیست؟
امیرالمؤمنین علیهالسلام نامش را در آن نامه به او نشان داد و فرمود: نام من «إلیا» است. یهودی گفت: أشهد أن لا إله إلّا الله و أشهد أنّ محمّداً رسول الله و شهادت میدهم که شما وصیّ محمّد(ص) هستید و گواهی میدهم که شما بعد از محمّد(ص) شایستهترین فرد برای ولایت بر مردم هستید. بعد، با امیرالمؤمنین علیهالسلام بیعت کرد. آن حضرت وارد مسجد شد و فرمود: شکر خدایی که در نظرش فراموش نشدم. شکر خدایی که اسم من را پیش خودش در نامه ابرار ثبت کرده است.
