ربیعه سعدی: حذیفة بن یمان در زمان عثمان، حاکم مدائن بود. وقتی علی علیهالسّلام امیر مؤمنان شد، نامهای به حذیفه نوشت و به او گفت که مردم با او بیعت کردهاند. حذیفه هم که علیل و ناتوان شده بود، صاف نشست و سهبار گفت: به خدا قسم، حقیقتاً امیرالمؤمنین حقیقی حاکم و ولی شما شد.
جوانی ایرانی که شمشیر هم حمایل کرده بود، بلند شد و گفت: یا امیر، اجازه میدهی حرف بزنم؟ حذیفه گفت: بله. آن جوان گفت: او از امروز امیرالمؤمنین شده یا همیشه امیر مؤمنان بوده است؟! حذیفه گفت: به خدا قسم، همیشه امیرالمؤمنین بوده است. جوان گفت: به چه دلیل؟ حذیفه گفت: اگر بخواهی در این مورد صحبت کنم، قرآن را بین خودم و شما گواه میگیرم [که دروغ نگفته باشم و شما باور کنید] و این موضوع بهعنوان عهدی بین من و تو باشد. آن جوان گفت: ای اباعبدالرحمان، به ما بگو.
حذیفه گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به بقیه میگفت که هر وقت دِحیه کلبی پیش من بود، کسی وارد نشود. روزی با پیامبر(ص) کاری داشتم و وقتی پیش او رفتم دیدم پردهای بر در آویزان بود. پرده را کنار زدم و یکدفعه دحیه کلبی را دیدم. چشمهایم را بستم و برگشتم. در راه، علی بن ابیطالب علیهالسّلام را دیدم. به من فرمود: اباعبدالرحمان، از کجا میآیی؟ گفتم: برای کاری پیش رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رفتم و وقتی به خانهاش رسیدم، پردهای دیدم که بر در آویزان بود. وقتی پرده را بلند کردم، دحیه کلبی را دیدم، به همین خاطر، برگشتم. علی علیهالسّلام به من فرمود: برگرد حذیفه، فکر کنم که امروز حجّتی بر این مردم باشد!
به همراه علی علیهالسّلام برگشتم و بر در ایستادم و علی علیهالسّلام وارد شد و گفت: «السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته». دحیه جواب داد: «و علیکم السّلام و رحمة الله و برکاته یا امیرالمؤمنین»، میدانی من چه کسی هستم؟ علی علیهالسّلام فرمود: به گمانم دحیه کلبی باشی. گفت: بله. حالا بیا سر پسرعمویت را بگیر که لیاقت تو بیشتر از من است. چند لحظه بعد، دحیه ناپدید شده بود و پیامبر صلیاللهعلیهوآله چشم باز کرد و فرمود: علی! سر من در دامن چه کسی بود که تو آن را گرفتی؟ علی علیهالسّلام گفت: به گمانم از دامن دحیه کلبی! پیامبر(ص) فرمود: بله، بعد چه گفتی و چه شنیدی؟ علی(ع) گفت: گفتم «السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته»، و او هم جواب داد: «و علیکم السّلام و رحمة الله و برکاته یا امیرالمؤمنین». پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: خوش به حالت علی، فرشتهها از طرف خدا به تو به عنوان «امیرالمؤمنین» سلام کردند.
علی علیهالسّلام بیرون آمد و گفت: شنیدی حذیفه؟ گفتم: بله. فرمود: چه شنیدی؟ گفتم: همانهایی که شما شنیدید!
آن جوان ایرانی گفت: پس آن روز(1) شمشیرهایتان کجا بودند؟! حذیفه گفت: وای بر تو، آن روز مُهر غفلت بر دلها زده شده بود! کارهای آنها، مربوط به خودشان بود و اعمال شما هم مربوط به خود شماست و شما هیچوقت مسئول کارهای آنها نخواهید بود.(2)
حذیفه از آن جوان به خاطر سکوتی که صحابه پیامبر(ص) در برابر مقدم کردن دیگران بر علی علیهالسّلام کرده بودند عذرخواهی کرد و گفت: ای جوان، به خدا قسم، گوش و چشمهای ما بسته شدند، از مرگ ترسیدیم و زندگی در نظر ما زیبا آمد. ولی خدا خودش میداند و ما از او آمرزش گناهانمان و دور ماندن از گناه در بقیه عمرمان را میخواهیم که او مالک و قادر به این کار است.
پ.ن(1): منظورش روز بیعت گرفتن برای ابوبکر بود.
پ.ن(2): ترجمه آیه «لَها ما کَسَبَتْ وَ لَکُمْ ما کَسَبْتُمْ وَ لا تُسْأَلونَ عَمّا کانوا یعْمَلونَ»(بقره/134)