امر به معروف

من همراه تو خواهم بود

حبّه عُرَنی: وقتی علی علیه‌السلام در «رِقّه» و در جایی که به آن «بلیخ» می‌گفتند در کنار فرات توقف کرد، راهبی از صومعه پایین آمد و به علی علیه‌السلام عرض کرد: نامه‌ای داریم که آن را از پدرهایمان ارث برده‌ایم و یاران عیسی بن مریم آن را نوشته‌اند. آن را

ادامه مطلب»

شکر خدایی که من را فراموش نکرد

ابن عباس: راهب قَرقیسیا را پیش امیرالمؤمنین علیه‌السلام آوردند. وقتی او را دید فرمود: خوش آمدی ای بُحیرای کوچک! کتاب «شمعون الصفا» کجاست؟ عرض کرد: شما این را از کجا می‌دانید یا امیرالمؤمنین؟! فرمود: علم همه چیز پیش ماست به‌علاوه علم تفسیر معانی. راهب، در حالی که امیرالمؤمنین(ع) ایستاده بود،

ادامه مطلب»

می‌ترسم تو را از دست بدهم

ابوهارون عبدی: پیش ابوسعید خُدری رفتم و به او گفتم: آیا در جنگ بدر شرکت کردی؟ گفت: بله. گفتم: درباره علی علیه‌السلام و فضیلت او چیزی از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله شنیده‌ای که برای من روایت کنی؟ گفت: بله، رسول خدا(ص) به یک بیماری مبتلا شد که البته بعداً خوب شد.

ادامه مطلب»

خدا خواست که امتحان کند

جابر بن عبدالله انصاری: در محضر رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نشسته بودیم که علی علیه‌السلام آمد. رسول خدا(ص) به او نگاه کرد و فرمود: شکر خدایی که شریک ندارد! عرض کردیم: درست است یا رسول الله، شکر خدایی که شریک ندارد، ولی تصوّر می‌کنیم شما چون از چیزی متعجّب شده‌اید، این

ادامه مطلب»

دسترسی سریع

دسته بندی روایات