حبه عرنی

من همراه تو خواهم بود

حبّه عُرَنی: وقتی علی علیه‌السلام در «رِقّه» و در جایی که به آن «بلیخ» می‌گفتند در کنار فرات توقف کرد، راهبی از صومعه پایین آمد و به علی علیه‌السلام عرض کرد: نامه‌ای داریم که آن را از پدرهایمان ارث برده‌ایم و یاران عیسی بن مریم آن را نوشته‌اند. آن را

ادامه مطلب»

حمزه گریه می‌کرد

حبّه عُرَنی: وقتی رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله دستور داد درها و خانه‌هایی که به مسجدالحرام باز می‌شدند، بسته شوند، این کار برای صاحبان آن خانه‌ها سخت آمد. دیدم حمزه بن عبدالمطلب، لباس قرمزی به تن داشت و در حالی که اشک می‌ریخت، گفت: عمویت و ابوبکر و عمر و عباس را

ادامه مطلب»

مواظب حرف‌هایم باش

حبّه بن جوین عُرَنی: جویریه بن مُسهِر عبدی، فردی صالح و دوست راستین علی علیه السلام بود. علی علیه السلام نیز او را دوست می‌داشت. روزی همراه علی علیه السلام می‌رفتیم. برگشت و جویریه را پشت سرش، دورتر دید. صدایش زد: ای جویریه نزد من بیا، آیا نمی‌دانی که من

ادامه مطلب»

دسترسی سریع

دسته بندی روایات