عایشه

با این حساب، همه مردم هلاک شده‌اند!

شدّاد بن اوس: وقتی جنگ جمل اتفاق افتاد، با خودم گفتم: نه با علی(ع) می‌مانم و نه ضد او. نصف روز را نجنگیدم. شب شد و خدا در دلم انداخت که همراه علی(ع) شوم. به همراه او جنگیدم تا کار به پایان رسید. بعد عازم مدینه شدم و پیش اُمّ

ادامه مطلب»

خوش به حال دوستان و وای به حال دشمنان‌

عبد قیس: در جنگ جمل، علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) آمد و وسط دو سپاه ایستاد در حالی که کجاوه عایشه را مردان بنی‌ضبه احاطه کرده بودند. فرمود: طلحه و زبیر کجا هستند؟ زبیر از صف سپاه بیرون آمد و تا نزدیک علی علیه‌السلام جلو رفت. امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود: ای زبیر، چه انگیزه‌ای

ادامه مطلب»

وحشت نداشتن در قیامت

عایشه: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه‌السلام فرمود: برای تو همین کافی است که دوستدار تو هنگام مرگ حسرتی نخواهد داشت و در قبرش دچار هراس نخواهد شد و در روز قیامت به وحشت نخواهد افتاد!

ادامه مطلب»

با این رفتارت مرا آزار نده!

امیرالمؤمنین علیه‌السلام: در حالی به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدم که ابوبکر و عمر نزد ایشان بودند؛ من هم بین آن حضرت و عایشه نشستم. عایشه گفت: برای نشستن جایی جز کنار من یا کنار رسول خدا پیدا نکردی؟! پیامبر اکرم فرمود: ای عایشه تندی نکن و

ادامه مطلب»

چرا به من انگور نمی‌دهی؟!

عایشه: روزی رسول خدا، علی علیه‌السلام را در دنبال کاری فرستاد. هنگام بازگشت علی، پیامبر در خانه من بود و وقتی علی علیه‌السلام از درِ خانه وارد شد، پیامبر صلی الله علیه و آله بلند شد و از او در وسط خانه استقبال کرد و در آغوشش گرفت. ابری آنان

ادامه مطلب»

چرا با علی(ع) مخالفت کردی؟!

جمیع بن عمیر: عمه‌ام به عایشه در حالی که من هم می‌شنیدم گفت: چرا با علی مخالفت کردی؟ گفت: رها کن ما را، در میان مردان هیچ کس به اندازه علی در نزد رسول خدا محبوب نبود و در میان زنان هم فاطمه چنین جایگاهی داشت.

ادامه مطلب»

دسترسی سریع

دسته بندی روایات