دحیه کلبی

چشم و گوش ما بسته شد

ربیعه سعدی: حذیفة بن یمان در زمان عثمان، حاکم مدائن بود. وقتی علی علیه‌السّلام امیر مؤمنان شد، نامه‌ای به حذیفه نوشت و به او گفت که مردم با او بیعت کرده‌اند. حذیفه هم که علیل و ناتوان شده بود، صاف نشست و سه‌بار گفت: به خدا قسم، حقیقتاً امیرالمؤمنین حقیقی

ادامه مطلب»

با چه کسی حرف می‌زدی؟

امیرالمؤمنین علی علیه‌السّلام: پیش رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله رفتم و دیدم که سر مبارک آن حضرت در دامن دِحیه کلبی است.به او سلام کردم. دحیه گفت: و علیکم السلام ای امیر مؤمنان و دلاور مسلمانان و پیشوای دست و رو سفیدان عالَم و قاتل عهد‌شکنان و ظالمان و خوارج و ای

ادامه مطلب»

اگر سلام می‌کرد خوشحال می‌شدیم

ابن عباس: در محضر رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نشسته بودیم که علی بن ابی‌طالب علیه‌السّلام وارد شد و گفت: السلام علیک یا رسول الله. پیامبر(ص) هم جواب داد: و علیک السلام یا امیرالمؤمنین و رحمة الله و برکاته. علی علیه‌السّلام گفت: با وجود اینکه هنوز شما هستید، من امیر مؤمنانم؟! پیامبر(ص)

ادامه مطلب»

او دحیه کلبی نبود

ابن عباس: رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله در خانه‌اش بود که علی بن أبی طالب، صبح نزد ایشان رفت. آن حضرت دوست داشت که در این کار اولین نفر باشد. وقتی وارد خانه شد متوجه شد که پیامبر در حیاط خانه سر بر دامن دحیة بن خلیفه کلبی گذاشته است. علی علیه‌السلام

ادامه مطلب»

از هوش رفته بودی!

امام صادق علیه السلام: علی علیه السلام به خاطر نیازی بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد در حالی که بیهوش بود و سرش بر بالین جبرئیل قرار گرفته بود و جبرئیل به شکل دحیه کلبی بود. وقتی علی علیه السلام وارد شد جبرئیل به او گفت: سر

ادامه مطلب»

دسترسی سریع

دسته بندی روایات