خلیفه

دزدی از مرد یهودی توسط جنیان

ابی اسحاق سبیعی: وارد مسجد جامع کوفه شدم و پیرمردی با سر و صورت سفید را دیدم که او را نمی‌شناختم؛ به ستونی تکیه داده بود و گریه می‌کرد و اشک‌هایش روی گونه‌هایش جاری بودند! به او گفتم: ای شیخ، چرا گریه می‌کنی؟ گفت: بیش از صد سال از عمر

ادامه مطلب»

ماجرای اژدهایی که خدمت امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمد

امام باقر علیه السّلام: امیرالمؤمنین علیه السّلام روی منبر بود که اژدهایی وارد مسجد شد، مردم قصد کشتنش را داشتند ولی امام علی آن‌ها را از این عمل نهی کرد؛ آن‌ها پذیرفتند و اژدها به راه خود ادامه داد تا به منبر رسید؛ سرش را بلند نمود و به امام

ادامه مطلب»

خلیفه چهارم، امیرالمؤمنین است!

امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام: همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله در یکی از راه‌های مدینه با پیرمردی روبه‌رو شدیم که موی صورت زیادی داشت و شانه‌اش پهن بود. به رسول خدا سلام داد و ایشان نیز پاسخ داد و به او خوش‌آمد گفت! بعد، آن پیرمرد برگشت و به

ادامه مطلب»

چرا انقدر بی‌تابی می‌کنی؟!

عمران بن حصین: من و عمر بن خطاب در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله نشسته بودیم و علی علیه السّلام در کنار آن حضرت نشسته بود که رسول خدا آیه «أمَّن یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الْأرضِ أ اِلٰهٌ مَعَ اللّهِ قَلیلًا ما

ادامه مطلب»

این سخنان مرا به درد آورد

حارثه بن زید گفت: وقتی عمر بن خطاب به هنگام خلافتش به حج رفت من هم همراهش بودم. شنیدم که به هنگام طواف میگفت: پروردگارا! می‌دانی که به خانه ات آمده‌ام و از پرده پوشی تو آگاه هستم. وقتی مرا دید سخنش را قطع کرد، اما من آن را به

ادامه مطلب»

دسترسی سریع

دسته بندی روایات