ابو رافع: همان روزی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله از دنیا رفت، [در بستر مرگ و در حال احتضار بود که] از حال رفت و بیهوش شد. من پاهای ایشان را گرفتم و شروع کردم به بوسیدن آنها و گریه کردن. یک لحظه، آن حضرت به هوش آمد و گفتم: بعد از
ابن مسعود: پیامبر(ص) در بستر مرگ بود و من برای عیادت پیش ایشان رفتم. وقتی وارد مسجد شدم، مردم را دیدم که آن چنان ساکت بودند انگار پرنده روی سرشان لانه کرده باشد! در همین لحظات، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام آمد و به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله سلام کرد. در
عمّار یاسر: وقتی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در حال احتضار بود، علی علیهالسلام را خواست و زمان زیادی طول کشید تا به صورت پنهانی، گفتنیهای محرمانه را به او بگوید. بعد فرمود: ای علی، تو جانشین و وارث من هستی. خداوند علم و فهم من را به تو عطا کرده است.
عبدالوهاب ثقفی: امام جعفر صادق علیهالسلام به حُمران [بن اعین] نگاه کرد، به گریه افتاد و فرمود: ای حمران، از مردم تعجب میکنم که در مورد سخنان رسول خدا(ص) چگونه غفلت و فراموش کردند یا خود را به فراموشی زدند. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله زمانی که در بستر بیماری افتاد، مردم