ناکثین

با چه کسی حرف می‌زدی؟

امیرالمؤمنین علی علیه‌السّلام: پیش رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله رفتم و دیدم که سر مبارک آن حضرت در دامن دِحیه کلبی است.به او سلام کردم. دحیه گفت: و علیکم السلام ای امیر مؤمنان و دلاور مسلمانان و پیشوای دست و رو سفیدان عالَم و قاتل عهد‌شکنان و ظالمان و خوارج و ای

ادامه مطلب»

وسیله بلا و امتحان منافقین

امام باقر علیه‌السّلام: از جابر بن عبدالله انصاری درباره علی علیه‌السّلام سؤال شد. گفت: به خدا قسم، او امیر مؤمنان است، مایه بلا و امتحان منافقان است و شمشیرش بر سر ستمگران، عهد‌شکنان و خوارج، مایه نابودی است. این حدیث را از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله شنیده‌ام که اگر دروغ بگویم

ادامه مطلب»

راحتم کن که همه دوستانم را بردی

عمّار بن یاسر: در یکی از جنگ‌های رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله همراه ایشان بودم. علی علیه‌السلام پرچم‌داران سپاه دشمن را کشت و جمع آنان را از هم پاشید و عمروبن عبدالله جمحی و شیبة بن نافع را هم به قتل رساند. پیش رسول خدا(ص) آمدم و گفتم: یا رسول الله، واقعا

ادامه مطلب»

خوش به حال دوستان و وای به حال دشمنان‌

عبد قیس: در جنگ جمل، علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) آمد و وسط دو سپاه ایستاد در حالی که کجاوه عایشه را مردان بنی‌ضبه احاطه کرده بودند. فرمود: طلحه و زبیر کجا هستند؟ زبیر از صف سپاه بیرون آمد و تا نزدیک علی علیه‌السلام جلو رفت. امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود: ای زبیر، چه انگیزه‌ای

ادامه مطلب»

معرفی امیرالمؤمنین علیه‌السلام از زبان خودش

امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام: ای مردم، حرف مرا بشنوید و در آن فکر کنید، چون که زمان مرگ نزدیک است: من امام همه آفریدگان خدا و وصی بهترین آفریده خدا هستم. من همسر سرور زنان این اُمّت و پدر خاندان طاهرین و ائمه هدایت‌گر هستم. من برادر رسول خدا، وصی، ولی،

ادامه مطلب»

این درخت سدر را می‌بینی؟

انس بن مالک: به همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون رفته و قدم می‌زدیم تا به بقیع غرقد رسیدیم، ناگهان با تنه درخت سدری روبه‌رو شدیم که شاخ و برگی نداشت، رسول خدا صلی الله علیه و آله زیر آن نشست و درخت پر از شاخ و

ادامه مطلب»

به من، فرمان جنگ داده شده است

امیرالمؤمنین علیه‌السلام بعد از بیعت مردم و پیش از جنگهای سه‌گانه فرمود: من به جنگ با ناکثین، قاسطین و مارقین امر شده‌ام. یعنی به ترتیب اصحاب جمل، اصحاب صفّین و خوارج نهروان. و با آن‌ها جنگید و همان طور شد که علی علیه السلام از آن خبر داده بود.

ادامه مطلب»

چرا من باید برایش در را باز کنم؟!

عبدالله بن مسعود: رسول خدا صلی الله علیه و آله از خانه زینب دخت جحش بیرون آمد تا اینکه به خانه اُمّ سلمه آمد. شخصی آمد و در زد. پیامبر فرمود: ای اُمّ سلمه، برخیز و در را برای وی باز کن. عرض کرد: یا رسول الله، این کیست که

ادامه مطلب»

این سخنان مرا به درد آورد

حارثه بن زید گفت: وقتی عمر بن خطاب به هنگام خلافتش به حج رفت من هم همراهش بودم. شنیدم که به هنگام طواف میگفت: پروردگارا! می‌دانی که به خانه ات آمده‌ام و از پرده پوشی تو آگاه هستم. وقتی مرا دید سخنش را قطع کرد، اما من آن را به

ادامه مطلب»

دسترسی سریع

دسته بندی روایات