سؤال درباره طلاق کنیز
عبدالله بن حویه العبدی: دو نفر نزد عمر آمدند و در مورد طلاق کنیز از او سؤال پرسیدند. عمر پشت سرش را نگاه کرد و سپس نگاهش را متوجه علی علیه السلام کرد و گفت: ای مرد بی مو نظرت چیست؟ علی علیه السلام با انگشتانش اشاره کرد و انگشت
عبدالله بن حویه العبدی: دو نفر نزد عمر آمدند و در مورد طلاق کنیز از او سؤال پرسیدند. عمر پشت سرش را نگاه کرد و سپس نگاهش را متوجه علی علیه السلام کرد و گفت: ای مرد بی مو نظرت چیست؟ علی علیه السلام با انگشتانش اشاره کرد و انگشت
یزید بن اصم: مردی از عمر بن خطاب پرسید: ای امیرمؤمنان تفسیر «سبحان الله» چیست؟ عمر گفت: پشت این دیوار کسی است که اگر سؤال شود پاسخ خواهد داد و اگر سکوت کنی شروع به سخن گفتن خواهد کرد. مرد به آنجا رفت و علی بن ابی طالب را یافت.
حارثه بن زید گفت: وقتی عمر بن خطاب به هنگام خلافتش به حج رفت من هم همراهش بودم. شنیدم که به هنگام طواف میگفت: پروردگارا! میدانی که به خانه ات آمدهام و از پرده پوشی تو آگاه هستم. وقتی مرا دید سخنش را قطع کرد، اما من آن را به
حکم بن مروان: در دوران خلافت عمر بن خطاب مشکلی به وجود آمد. عمر بالا و پائین میپرید و مضطرب و پریشان گشته بود و نمیدانست چگونه آن را حل کند. اطرافش را نگاه کرد و گفت: ای مهاجران و انصار، درباره این مشکل چه میگویید؟! گفتند: تو امیرمؤمنان و
سالم مولی أبی حذیفه: به عمر گفته شد که رفتاری که تو با علی داری با هیچ کدام از صحابه دیگر نداری. گفت: علی مولای من است.
امام باقر علیه السلام: دو اَعرابی در حالی که با هم نزاع داشتند نزد عمر آمدند، عمر گفت: ای اباالحسن میان آنها داوری کن. علی علیه السلام بر ضد یکی از آنها رأی صادر کرد. فرد محکوم شده به عمر گفت: ای امیرمؤمنان، آیا این فرد میان ما قضاوت میکند؟!
ابن عباس: در یکی از کوچه های مدینه با عمر راه میرفتیم که به من گفت: ای ابن عباس، دوست تو -علی- را مظلوم میبینم. با خود گفتم: به خدا قسم نمیگذارم با این حرف مرا شکست دهد. گفتم: ای عمر، پس ظلم را از او دور کن! دست خود
عمر بن خطاب: خداوند متعال ملائکه ای را از نور رخسار علی علیه السلام خلق کرده است.