توحید و محبت امیرالمؤمنین علیهالسلام
رسول خدا صلی الله علیه و آله: من امید آن دارم که اُمّت من هر چه از قول «لا إله إلّا الله» بهره میبرند، از حُبّ علی نیز به همان میزان بهرهمند شوند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله: من امید آن دارم که اُمّت من هر چه از قول «لا إله إلّا الله» بهره میبرند، از حُبّ علی نیز به همان میزان بهرهمند شوند.
أنس بن مالک: بعد از داستان خیبر، مردها، پسرهای خود را روی دوش میگرفتند، سر راه علی علیهالسّلام میایستادند و با اشاره به ایشان به فرزند خود میگفتند: این آقا را دوست داری؟! اگر میگفت بله، او را قبول میکردند و اگر میگفت نه، او را به زمین میانداختند و
علی بن أبی طالب علیه السّلام: خوشهای موز به پیامبر صلی الله علیه و آله هدیه شد. آن حضرت شروع به پوست کندن موز و گذاشتن آن در دهان من کرد. یکی به وی عرض کرد: یا رسول الله، شما علی را دوست میدارید؟ فرمود: مگر ندانستی که علی از
ابن عباس: رسول خدا صلی الله علیه و آله دست من و دست امیرمؤمنان علی بن أبیطالب علیه السّلام را گرفت و ما را به بالای کوه «ثبیر» برد، چند رکعت نماز خواند و سپس دستان خود را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: «خداوندا، موسی بن عمران از
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای علی، خداوند دوست داشتن بینوایان و مستضعفان در زمین را به تو عطا فرمود و تو به برادری آنان خوشنود گشتی و آنها نیز به پیشوایی تو خوشنود شدند؛ پس خوشا به حال کسی که تو را دوست بدارد و تصدیقت
ابن مسعود: در مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله نزد امیرالمؤمنین علیه السلام نشسته بودم که مردی صدا زد: چه کسی مرا نزد مردی عالم راهنمایی میکند؟ گفتم: ای مرد، آیا سخن پیامبر را شنیدهای که فرمود: «من شهر علم هستم و علی درِ آن است»؟ گفت: بله.
امام صادق علیه السّلام: علی بن أبی طالب بر منبر کوفه مشغول سخنرانی بود که از انتهای مسجد مار بزرگی وارد شد، مردم با کفشهای خود به آن حملهور شدند. علی علیه السّلام به ایشان فرمود: صبر کنید، خدا رحمتتان کند، این مار مأمور است. لذا مردم دست از آن
علی علیه السّلام فرمود: سه کس مرا دوست ندارند: زنازاده، منافق و مردی که مادرش در حیض به او باردار شده باشد.
مردی به سلمان گفت: چه بسیار علی علیه السّلام را دوست میداری! گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: هر کس علی را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هرکس با علی دشمنی کند، با من دشمنی کرده است.
امام باقر علیه السّلام: در حالی که مردان قریش مشغول گفتگو درباره موضوعی بودند، امیرمؤمنان علی بن أبی طالب علیه السّلام سر رسید، و چون او را دیدند، سکوت کردند. این کار آنها بر آن حضرت گران آمد. نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: