مغیره بن شعبه نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام آمد در حالی که ایشان در محراب نماز میخواند. به او سلام داد ولی امام پاسخ نداد. مغیره گفت: ای امیرالمؤمنین به تو سلام دادم چرا پاسخم را نمیدهی؟ انگار مرا نمیشناسی! امیرالمؤمنین فرمود: به خدا قسم میشناسمت، انگار که از تو بوی ریسیدن به مشامم میرسد! مغیره برخاست و با غرور و افتخار راه میرفت.
جماعت حاضر بعد از این که رفت گفتند: ای امیرالمؤمنین، معنای این سخن چه بود؟ ایشان فرمود: در مورد او چیزی جز حق نگفتم. به خدا قسم، انگار که او و پدرش را میبینم که در یمن، لباسهای پشمی میبافند.
مردم از سخن ایشان شگفت زده شدند و هیچ کس آن چه را امیرالمؤمنین گفت نمیدانست.